|
|
|
|
|
شعری از یداله رویایی: به چهرۀ خونین دخترم : ندا |
||
|
|
|
|
|
با سایه ام دست دادم خنجرش افتاد... طرحی از قاسم رضادوست حدود ده سال پیش. وصف حالی ننوشتیم و شد ایامی چند... دلم گرفته بود از سایه ام، از دوست، از دشمن... و این نزدیکترین وصفی بود که به ذهنم رسید... کاش می شد از زندگی بیشتر لذت برد اگر زره آهنین بر تنمان بود و زخم این خنجرها به جانمان نمی نشست... یا لا اقل پوستمان کلفت تر بود یا ما هم خنجری به کف داشتیم و سایه ای.... چشمان گرمم تکیدند از سوز این بی مرامی نفرین به دستان بی شرم بر چشم پرمدعاتان |
||
|
|
|
|
|
سلام خواستم شعری را که فکر می کردم دو سه شب پیش گفته ام بنویسم، اما دیدم تاریخش مال نه شب پیش است! خوب است که زمان و تاریخ را می شود ثبت کرد وگرنه ما هیچ وقت سر در نمیآوردیم کِی،کجا، چی و چرا چه کاری کرده ایم! تو آنی بودی که نبود آنی که از من عبور کرده بود من با خودم عجین بودم عبور تو ما را شکست من از چاه تنهایی ام تونل می زدم به ترس که ما را محاط کرده بود آینده از گذشته عبور می کرد من آیندهء گذشتهء تو بودم نرسیده بودم گذشته بودی رسیدم گذشته بودی گذشتم گذشته بودی ندیده بودی ندیدمت ۰۸.۰۴.۲۰۰۹ |
||
|
|
|
|
|
و این منم زنی تنها در آستانه فصلی سرد... و چقدر سرد... |
||
|
|
|
|
|
سلام
چند ساعت دیگه سال تحویل میشه. من فقط یه سبزه دارم! خدا را شکر امسال سبز شد و فراموش نکردم. همین شاید برای تغییر حال ما کافی باشد!! هفت سین ندارم...ماهی قرمز... و دل خوش ...اما نقطه ای ته دلم روشن است که ایمانم را استوار می کند و همین کافیست...
راستی امروز آفتاب هم می تابد! |
||
|
|
|
|
|
سلام
کم پیدا شدن هم عالمی دارد. اینکه در این مدت چه خبر هایی بوده یا نبوده یا حال و حوصله ات بوده یا نبوده.... اما باز شب امتحان است و من آرامش آنهایی را دارم که درس نخوانده اند و البته این نگرانی که شاید معجزه ای شد و.....!!!!!!!! و از همه بدتر بی حوصله ام و دلتنگ و منتظر و ...... سالها دل طلب جام جم از ما می کرد آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد گوهری کز صدف کون و مکان بیرون است طلب از گمشدگان لب دریا می کرد ای دل غافل...... |
||
|
|
|
|
|
سلام شعری که همین الان همراه با تایپ کردن می آمد...
شب از من می گذشت و قلبم جنبنده ای که در فضا معلق بود من منحنی می شدم از عبور شب و پاهایم که عاملین سقوطم بودند از راه نمی رفتند مغزم که در فضا شناور بود به اجزای خودش تعلق نداشت من با خودم مخاطب نمی شدم و راه در من با شب نمی گذشت شب منحنی می شد از عبور من و رد پایم که پیش رویم بود به ذرات ریز تجزیه می شد سیاهچاله ها به راه ها ختم می شدند و راه ها در من پر شده بودند... ۲۵.۰۱.۲۰۰۹
|
||
|
|
|
|
شعری از یداله رویاییمرگ آئينه
|
||
|
|
|
|
|
مرغی که با غم دل شد الفتیش حاصل بر شاخسار عمرش برگ طرب نباشد |
||
|
|
|
|
|
تو برفتی وفا نکرده نگهی سوی ما نکرده نکند ای امید جانم که نیایی خدا نکرده.... به یاری شکستگان چرا نیایی چه بی وفا چه بی وفا چه بیوفایی.... |
||