|
|
|
|
|
سلام در حال ورق زدن دفتر شعرم به این شعر که شش سال پیش سروده شده و احتمالاً آنرا برای دو سه نفر بیشتر نخوانده ام برخوردم و حس کردم انگار آن موقع پیشگویی حالا را کرده بودم! البته چون جوان تر بوده ام و قلبم ساده تر حادثه را کمتر فجیع دیده بودم! اما امشب آنقدر اندوهگینم و قلبم از درد آنقدر ورم کرده است که طاقت مویه ندارم.... نه در سوگ خویش و نه ....
کسی برای من مرثیه می خواند به آوازی چنان حزین که نمی توانم در سوگ خویش مویه آغاز نکنم * کسی برای من مرثیه می خواند برای دلم که پر پر شده است در چنگال نجیبش در اوج رعنایی خویش دوستم دارد و با حسرت می نگرد به چکه چکهء جانم شیار انگشتهایش و خاک وطنم * دوباره نگاه می کند و چاله را پر می کند آنجا که دستهایم می تپد هنوز روی خاک می نشیند و برای من مرثیه می خواند به آوازی چنان حزین که نمی توانم در سوگ خویش مویه آغاز نکنم! ۱۹.۱۱.۱۳۷۹
|
||
|
|
|
|
|
ترجمه دو شعر از دو شاعر آلمانی راینر سِلمن ۱) گاهی اوقات شبها ستاره ها می افتند بعد دور هم جمع می شوند و من برایشان از گذشته حکایت می کنم تا زمانی که می خواهند برگردند و در می یابند که من با ودکا به آنها خیانت کرده ام! در حالیکه درد می کشند خود را به گوشه ای می کشانند و آب می شوند
سپس غبار می شوند در روز
Reiner SELmanN Manchmal Fallen nachts Sterne Dann sammel sich sie auf Und erzähle ihnen von früher Solange bis sie zurück wollen Und merken Dass ich sie mit Wodka berogen hab Schmerzhaft ziehen sie in Ecken Und verglühen
Erst später mal Verstauben sie Im Tag
آنه گلس ماخر ۲) سرزمین زمستان گلوله های سفید رنگ آب با شتاب بر خاک می چکند
موزیک در پس زمینه جیغ می زند! در حالیکه تأتر اجرا می شود
بنواز! با مهارت
چشم های یک آدم برفی چپ چپ نگاه می کنند از بالای دماغ هویجی اش.
یک خندهء کودکانهء محاق گرفته
خداوند دکلمه می کند
Winterland Winterland Tropfen stützen weiße wasserklumpen. Auf die erde Musik im hintergrund schreit! sich zum Teater hinweg Spiel gewandt Verzerrt blicken die augen eines schnee mannes Über seine möhrennase Ein schattiges kinderlachen reziteirt Gott
Anke Glasmacher
|
||
|
|
|
|
|
زن من بودم زن مادرم تیری که هر دومان را خلاص کرد!
فوریه ۲۰۰۷ |
||
|
|
|
|
|
من آنجا ایستاده بودم کنار در و هوایی نارس - شبیه ملال - فضای اتاق را آکنده بود و نگاه آدمها - بی لبخند - به شد آمد اشارتهای فرتوت و صلیب هیچ کلامی فضای سترون را نمی شکافت من آنجا ایستاده بودم کنار در و تیزخندم در فضای اتاق منتشر می شد و از آن پیش تر که با نگاهشان در آویزم آدمها به هم خیره می شدند و دیگر بار کاغذهای خط خورده و تردید های یأس آورشان را مرور می کردند...
من آنجا ایستاده بودم کنار در و تیزخندم در فضای اتاق تخمیر می شد از آن پیش تر که به چشمانشان خیره شوم
۱۳۸۲.۰۴.۳۱ تهران |
||
|
|
|
|
|
" وه که زندگی چه غم آور است! ولی نباید به جنون تسلیم شد. لذت را باید در چیزهای دیگر جستجو کرد و بهتر از همه اینست که کار کنیم. " ونسان ون گوگ
چند روزه دارم زندگی و هنر ون گوگ ( نوشته پیر گابان) را می خوانم. قبلاً هم چیز هایی در باره اش خوانده بودم اما نه با این جزئیات غم انگیز که اشک آدم را درمی آورد. اینهمه درد و تنهایی و طرد شدن توسط دیگران و فقر و بیماری و این نبوغ جنون آمیز! خود ونسان هم گاهی به جنون هنرمندانه ای اشاره می کند که در اغلب هنرمندان بزرگ منجر به آفرینش آثار نبوغ آمیز و جاودانه می شود. یعنی گذشتن اجتناب ناپذیر از مرز جنون که مشاعر را مختل می کند ( بطور موقت). اما آنچه ونسان را رنج می دهد دردی مضاعف است و آن هم عوارض ناشی از بیماری صرع و آشفتگی عصبی است که از هنگام تولد به آن دچار شده و در دو سال آخر عمرش که به خواست خودش در تیمارستان به سر می برد با معصومیت به برادرش تئو می نویسد: دیوانگی هم یک بیماری است مثل بیماریهای دیگر که من آن را پذیرفته ام. گو اینکه در مجموعهء بیش از هفتصد و پنجاه نامه ای که از او باقی مانده جز آثار شعور کامل و تیز بینی و درایت انسانی حساس چیزی به چشم نمی خورد... و او همواره زمانی که حمله های عصبی و پرخاشگرانه اش و دوره های افسردگی فروکش می کند موجودی بسیار مهربان، فروتن، مشتاق کمک کردن به دیگران و گریزان از تنهایی است و بیشترین چیزی که به او آرامش می دهد بی وقفه و دیوانه وار نقاشی کردن است... |
||
|
|
|
|
|
بابت اسمی که آن وقتها! برای این شعر گذاشته ام کمی احساس شرمندگی می کنم! البته چاره ای نبود، همین است دیگر! گر چه من اصولاْ هیچ کس را نفرین نمی کنم، هر کسی را که هر بدی به من بکند به خدا حواله می دهم یا به هر حال به همهء آن نیروهایی در هستی که هیچ کدام از اعمال ما را بدون واکنش نمی گذارند و تا آنجا هم که خبر دارم قوانین طبیعت همیشه درست عمل می کنند.... ولی همیشه می توان بهر حال از اختیارات شاعری استفاده کرد ! ضرر که ندارد؟
غِلاف کی می کنی شمشیر نامسلمانی ات را کدام روز خدا بی غیرت! تو را که خدا بیشتر از من دوست می دارد... کی می توانم لیس بزنم ته ماندهء خوان این روزهای مفلوج آفتاب ندیده را تا کِی تا کی جر می دهم دامن نانجیب این شبهای تا پگاه هزار بار هزار بار لکه دار شده را ...
دهانت را ببند! نفرینی به بدرقه اگر چشم و گوشم را باز کنی. تمام گناهانم را خط زده ام وقتی که دست خدا با تو در یک کاسه بود.
باز گرد! اگر می توانی!! از آمده یا رفته اگر می توانی دوباره باز گرد!!! ۱۳۸۲.۰۳.۰۵ تهران
|
||
|
|
|
|
|
به هر چیز که فکر می کنم ، پیش تر به آن فکر کرده اند!!! رحیم آذران |
||
|
|
|
|
|
ترجمهء شعری از یوهان ولفگانگ گوته شاعر نامی آلمان
توضیح: اِرل کُونیگ موجودی افسانه ایست که غالباً در قصه های کودکان می آید.
اِرل کُونیگ چه کسی شبانه در باد اسب می راند؟ این پدر است با فرزندش: او پسرک را خوب در آغوش گرفته است ، او را محکم به خود می فشارد ، گرم نگاهش می دارد.
« پسرم ، چه چیزی تو را این طور وحشت زده کرده؟ » " تو نمی بینی ، پدر ، اِرل کُونیگ را؟ اِرل کُونیگ را با تاج و دم بلند و افشان؟ " « پسرم ، این توده ای از مه است. »
< تو کودک عزیز! بیا ، بیا با من برویم! من با تو بازی می کنم ، بازیهای قشنگ ، گلهای رنگارنگی کنار ساحل روییده اند ، مادرم لباسهای طلایی زیبایی برایت دارد که در جشن ها بپوشی.>
" پدرم! پدرم! و تو نمی شنوی چیز هایی را که اِرل کُونیگ با صدای آهسته به من می گوید؟" « آرام باش ، آرام بمان ، فرزندم: باد در برگهای خشک زمزمه می کند.»
< می خواهی ، پسر خوب ، با من بیایی؟ دختران من برای پذیرایی از تو چه تدارکی می بینند: دختران من رقصهای شبانه بپا می کنند و تو را تاب می دهند و می رقصانند و برایت آواز می خوانند. >
" پدرم! پدرم! تو نمی بینی دختران اِرل کُونیگ را؟ آنجا در آن چشم انداز ترسناک؟ " « پسرم! پسرم! من آن را به خوبی می بینم: چمنزارهای خشک و قدیمی این طور وهم انگیز به نظر می آیند.»
< من دوستت دارم ، شکل قشنگ تو مرا مجذوب می کند: و تو به حرف من گوش نمی دهی ، پس ناچارم وادارت کنم.> " پدرم! پدرم! حالا او مرا لمس می کند! اِرل کُونیگ مرا آزار می دهد! "
از وحشت مو بر تن پدر راست می شود ، با سرعت اسب می راند کودک را که به سختی نفس می کشد در آغوش می فشارد سرانجام با مشقت و درماندگی خود را به حیاط خانه می رساند: در آغوش او کودک جان سپرده است.
Erlkönig ? Wer reitet so spät durch Nacht und Wind " ?Mein Sohn, was bringst du so bang dein Gesich “ ! Du libes kind, komm, geh mit mir' Mein Vater, mein Vater, und hörest du nicht - ? Willst, feiner Knabe, du mit mir gehen ' Mein Vater, mein Vater, und siehst du nicht dort- Ich leibe dich , mich reizt deine schöne Gestalt ' Dem Vater grausets , er reitet geschwind
|
||