|
|
|
||||
برگرفته از سایت احمد شاملو من با نویسندهء این مطلب که نامش را نمی دانم خویشاوندم، حتی اگر نداند این چیزی که مطرح کرده چه انرژی شگفتی در خود دارد و چه باری عظیمی را به دوش می کشد. امین معلوف نویسنده لبنانی تبار فرانسوی در کتاب ارزنده اش هویت های مرگبار ( خواندنش را به شما هم توصیه می کنم! ) در سطرهای پایانی می گوید: ...آنچه را که برای هر کشور گفتم برای همه جهان تکرار می کنم: باید به گونه ای عمل کرد که هیچ کس از تمدن مشترکی که در حال زاده شدن است احساس طرد شدگی نکند، که هر کس بتواند زبان مادری و برخی نمادهای فرهنگی خاص خود را در آن بازیابد، که هر کس بتواند با هر چه در پیرامونش آفریده می شود همذات انگاری کند نه اینکه به گذشته ای آرمانی پناه ببرد. به موازات این هر کس باید بتواند عنصر نوینی را که در قرن جدید و هزاره جدید دارد اهمیت می یابد در بقیه عناصر اصلی هویت خود بگنجاند و آن: احساس تعلق به آینده بشریت است.
از مراکش تا قلب اروپا از دشت کویر تا دریای شمال در سینه ات دل می زدم دیرگاه است تا کلاغ قصه به خانه برگردد در اتاقم اگر ماندنی است کلاغ های قصه ها قار قار می کنند *** خورشید بر لبهء تیغ بالا می رود غزالهء لاغر من! از چشمهایت مرا هی کن! تمام روز قلبم را شن می کشند از باز ماندهء روز پاسی گذشته است چرا نمی ترسم!
۲۳.۰۶. ۲۰۰۴ بوخوم |
|||||
|
|
|
|
|
فکر کردم یک باران نامه ترتیب بدم! همه شعرهای کوتاه بارانی را یکجا جمع کنم . و بعد از اینهم مطمئنم که همیشه شعرهایی به آن اضافه خواهد شد چه اگر تمام حکایتها روزی به پایان برسند ، حکایت باران باقیست و بدون شک هر روز تکرار خواهد شد...
پریروز ۸ مارس روز جهانی زن بود. روز جهانی تنهایی ، درد، عشق... و بقیه اش را که خودتان می دانید یا نمی دانید یا کمی بیشتر کمی کمتر می دانید.... در کتابفروشی آیدا برنامه بود به این مناسبت که از دو خانم شاعر دعوت شده بود، سهیلا میرزایی و کتایون آذرلی.بعد از مدتها دوباره در محفل شاعران بودن و شعرهای خوب شنیدن غنیمتی بود. رضا هم از چند تا از دختر های گروه ارکسترش در آیدا ( هنرجویانش در آیدا) خواسته بود چند تا کار اجرا کنند که با آن چهره های دخترانه زیبایشان مرا به خاطره هایم می بردند... دیشب هم در جمع دیگری از علاقمندان فیلم ده ساخته عباس کیارستمی نمایش داده شد و کمی هم درباره آن صحبت کردیم که در مجموع لذت بردم از فیلم ، گوشه هایی از زندگی زنانی که که هر کدام از ما بودیم و باز هم اندوه از این نمایش بی قراری و بی سرو سامانی و بی پناهی.... دارم یک کم کلی حرف می زنم، ولی.... این رشته سر دراز دارد....
آه اگر بکشم آسمان اشباع می شود باران در بوخوم به حرف گربهء سیاه می بارد
۱۷.۰۷.۲۰۰۴ بوخوم |
||
|
|
|
|
|
بارور اگر می شدم بر گودی شانه هات سیب می رویاندم... ای دختر بالا نشین آفتاب! که از نهان هر روزن آگاهی محبوب مرا بگو که از سُراییدن شعر باز آید به مبحث بوسه خواهمش گنجانید اگر بارور شوم!
۲۲.۰۶.۲۰۰۴ بوخوم |
||
|
|
|
|
|
گل اندام! سیبهای کرم خورده را بیرون بریز تو شاعر نمی شوی به آیین بوسه درآی! چکاچک شمشیر می شنوم دست چپم با دست راستم به نمایشی آیینی برخاسته است گریه ات را ته نشین کن هر چه کس! مجالمان تنگ است حقیقت چکاچک اندامها و تصویر هاست چون در آینه عریان می شویم...
چتری گشوده شد باید جیغ بکشم تا اتفاق نیفتاده است...
۰۱.۰۶.۲۰۰۴ بوخوم
|
||
|
|
|
|
|
اصولاً من با عنوان برای شعر مخالفم وتمام شعرهایم را بدون عنوان گفته ام اما نمی دانم چرا وقتی خواستم جایی چاپشان کنم یا توی وبلاگ بگذارم برایشان عنوان انتخاب کرده ام! اما بعد از این تکرار نمی شود....
کاش به گیسویش گل سرخی می زدم خدا می داند من یگانهء مادرم بودم! *
آسمان! زیر پوشت را درآور به شاهرگم خوش آمدی به مویرگهایم قدم رنجه فرمودی بر من ببخشای سلولهای تنگ و بی دریچه ام را که نفس تا نفس پیمودی
این تام تام تام بدون شک طبل "چینه دو " همشاگردی سیاهم است که در نبض من می کوبد ای آقا! رویم به دیوار قلبم تکه ای سفید تکه ای گندمگون تکه ای سیاه می زند...
هیچ کس نپرسید لهجهء من چرا شرقی است و همین آفتاب که از مشرق بالا می آید چرا در استوای زمین به عطر نایاب ترین گلهای بدوی آغشته است؟! وقتی به قهقهه می خندم چرا مردمانی دلتنگ می شوند بی آنکه بر گونه ام چالی بیفتد؟! آقا! قصه همین جا تمام شد.... ای بی تا! ای بان! بر متاب از پنجره ام شبها که در جنگل بیتوته می کنی ای جنگل ابری! بر شانه هات ستاره ای نرویاندم مرا با برگهای سوزنی ات بیاویز! هر پگاه از مشرق مه نشین تو چشمهای من است که بالا نمی رود آسمان! عینکت را بردار آفتاب دم عصر می آید!
به گلویم پیچیده ای آن! از شاهرگم... بی واهمه... تا گلویم... مادر! دیشب با گیره های گیسویم به خواب رفته ام...
۱۷.۰۶.۲۰۰۴ بوخوم
|
||