|
|
|
|
|
من آن مرغم که افکندم بدام صد بلا خود را
به یک پرواز بی هنگام کردم مبتلا خود را نه دستی داشتم بر سر نه پایی داشتم در گل به دست خویش کردم اینچنین بیدست و پا خود را چنان از طرح وضع نا پسند خود گریزانم که گر دستم دهد از خویش هم سازم جدا خود را ...... شاعری هست که هنوز دیوانش را به پایان نبرده ام، بعد از سالها که با اشعار فسون انگیزش آشنا شده ام و هنوز خواندن هر غزل یا قصیده یا ترجیع بند و ترکیب بندش دلم را به آشوب می افکند... اگر درشوق ما شریک می شوید باقی این غزل را و نیز هر آنچه راکه باز دوست میدارید بنویسید. شهر بیم است کزین حسن پرآشوب شود اینقدر نیز نباید که کسی خوب شود! .... |
||