|
|
|
|
|
... از وقتی که شهرم را ول کردم و توی دنیا ول میگردم آبی که از این صدا چکه میکند ولم نمیکند دستم را درپنجشنبه گم کردهام درست ! سرم را درنمی دانم قبول ! ولی دوستانی که دوستم دارند همه میدانند که من کسی را دو دستی دوست ندارم سنگی مقرمط روی کوهی لیلا کوب چوبی منبّت تحتِ خطی میخی که در طرزهای احساس کوبی هیروگلیف شد در سینه دارم چرا بمیرم!؟ هنوز سردم نیست و این برای من کافی ست شعری از علی عبدالرضایی( مجله شعر) |
||
|
|
|
|
|
سلام
متاسفانه بخش نظرات این وبلاگ غیر فعال شده و من چند بار برای ادمین سایت ایمیل فرستادم و هیچ جوابی دریافت نکردم! اگر شما هم تجربه مشابهی داشتین یا راهنمایی می تونید بکنین یا بهر حال هر نظری دارین لطفا برام ایمیل کنید. ممنونم زیاده عرضی نیست تا بعد... |
||
|
|
|
|
|
صدای مادرم
صدای صبح، صدای زندگی است و گرمی محبتش شراره ای که آفتاب را به بند می کشد نگاه مادرم نگاه پر شکیب با اصالتش قلب کولی مرا قرار می دهد، به بند می کشد و قلب مادرم نمی توانم آه... واژه ها تمام می شود... و قلب مادرم این صبور عاشق نجیب برای واژه های ناتمام من هنوز می تپد... سلام امروز روز مادر بودو من همین یکی دو ساعت پیش باخبر شدم! وقتی که با مادرم تلفنی صحبت می کردم! روزگار غریبی است... این شعر را حدود ده سال پیش گفته بودم و آن روزها خجالت می کشیدم برای مادرم بخوانم! خیلی جوان بودم، یادش بخیر! اما قبل از اینکه برایش بخوانم در نشریه کوثر چاپ شده بود و برای مادر دوستم(مادر پروین) خوانده بودم که بسیار دوستش می داشت و هر وقت مرا می دید میگفت تکتم آن شعر مادر را بخوان و همه را ساکت می کرد که گوش کنند. خدا رحمتش کند و در این روز عزیز یکبار دیگر این شعر را با همه خاطرات عزیزش به روح عاشق او و تمام مادران زمین تقدیم می کنم. البته حالا خجالت نمی کشم اما شرمنده ام که شعر تازه ای ندارم...
|
||