|
|
|
|
|
و شعری تازه اگر بشود گفت:
خوشبختی بیرحم است خاطره ای سرد دردی تیز و شعری مرده ... |
||
|
|
|
|
|
باز باران با ترانه با گهرهای فراوان می خورد بر بام خانه یادم آرد روز باران کودکی ده ساله بودم توی جنگلهای گیلان نرم و نازک چست و چابک با دو پای کودکانه می دویدم همچو آهو می پریدم از لب جو دور می گشتم ز خانه... راستی دلم یکدفعه هوای این شعر را کرد... کودکی ده ساله بودم! چقدر دلم برای ده سالگی ام تنگ شد! برای آن کودکی که می دوید ومی پرید و از دیوار و درخت و ...بالا میرفت! منظورم همان روزهایی است که حالا به تاریخ پیوسته...تاریخ من و آن دو پای کودکانه...همچو آهو...
|
||
|
|
|
|