تبليغاتX
هستم. همین
دفتر شعر با عنوان : آرواره هاى سخافت
 

در دلم  بود  که  بی دوست  نباشم  هرگز

چه توان کرد که سعی من و دل باطل بود

...

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 آبان1387ساعت 1:43 AM  توسط تکتم افشنگ  | 

متن کامل لینکی را که در پست قبل گذاشته بودم اینجا کپی می کنم تا اگر دوستان احیانا نتوانستند آن را باز کنند متن در دسترس باشد.

 

http://www.iranianuk.com/article.php?id=32493

استمداد خانواده زهرا بني‌يعقوب از مردم ايران

عصرايران: با گذشت حدود يك سال از مرگ مشكوك دكتر زهرا بني‌يعقوب، خانواده وي با انتشار نامه‌اي، خطاب به مردم ايران از بي‌نتيجه بودن اين پرونده و مجازات نكردن متهمان آن انتقاد كردند.
متن اين نامه كه از سوي خانواده زهرا بني‌يعقوب در اختيار كانون زنان ايراني گذاشته شده ـ بدون پيش‌داوري درباره محتواي آن ـ به شرح زير است:

به نام خدا
مردم آگاه ‌ايران، به ويژه فعالان حقوق بشر

بيش از يك سال از مرگ مشكوك فرزند دلبندمان دكتر زهرا بني يعقوب در بازداشتگاه امر به معروف و نهي از منكر همدان مي‌گذرد و در اين مدت، تلاش فراواني از سوي ما، وكلاي مدافع پرونده، فعالان حقوق بشر و حقوق زنان و روزنامه‌نگاران مستقل براي كشف حقيقت صورت گرفته، اما متأسفانه، تاكنون پرونده به نقطه روشني نرسيده است و متهمان همچنان آزادند و مجازاتي براي آنها در نظر گرفته نشده است.
هيچ كس پاسخ مشخصي به ما نمي‌دهد. به همين دليل با مروري بر پرونده دخترمان از شما ياري مي‌خواهيم و جمله تأمل برانگيز يك هزار دانشجوي پزشكي را كه چند روز قبل با ارسال توماري براي رئيس قوه قضائيه نسبت به چگونگي روند رسيدگي به‌ اين پرونده اعتراض كردند، يادآوري مي‌كنيم: «اين اتفاق مي‌توانست و مي‌تواند براي هر كدام از فرزندان ايران زمين روي دهد.»

فرزند ما، دكتر زهرا بني يعقوب دانش آموخته دبيرستان تيزهوشان، نفر 23 آزمون سراسري دانشگاه‌ها و فارغ‌التحصيل دانشگاه علوم پزشكي تهران، از حدود هشت ماه پيش از مرگش، در مناطق محرم همدان و كردستان در حال طبابت بود. او به خاطر پدرش كه زنداني سياسي رژيم شاه بود، از طرح خدمت اجباري پزشكان معافيت داشت و حضورش در اين مناطق محروم كاملا داوطلبانه بود.

زهراي 27 ساله ما، روز جمعه بيستم مهر ماه 86 ساعت 10 صبح در پاركي در شهر همدان به همراه نامزدش توسط مأموران ستاد امر به معروف دستگير شد. مسئولان اين ستاد، بيش از 24 ساعت ما را در جريان بازداشت دخترمان قرار ندادند، چرا كه بازداشت او را از اختيارات قانوني خود مي‌دانستند.

ساعت 11 صبح روز شنبه، سرهنگ «...» با لحني توهين‌آميز با ما تماس گرفت و ضمن بيان اجمالي ماجراي بازداشت، به پدر زهرا گفت كه فردا به همدان بياييد. پدر مي‌پرسد: چرا فردا؟ من مي‌توانم امشب خود را به همدان برسانم. او با اصرار زياد از سرهنگ ... مي‌خواهد كه با دخترش صحبت كند كه اجازه نمي‌دهد.

به گفته قاضي، روز دوم بازداشت، زهرا كه از تماس ستاد با خانواده‌اش بي خبر است، دايم خواهش مي‌كند كه اجازه دهند يك تلفن كوتاه به خانواده‌اش بزند تا براي آزادي‌اش به همدان بيايند. ( از صحبت‌هاي قاضي در روز دوم )

سرانجام حدود ساعت پنج بعد از ظهر و با دستور قاضي اجازه صادر مي‌شود كه زهرا با ما تماس بگيرد. پدر و مادر در راه هستند و نمي‌تواند با آنها تماس بگيرد. به برادرش، رحيم، تلفن مي‌زند و با توجه به ‌اشكال در خط موبايل در منطقه‌اي كه برادر حضور داشت، تماس تلفني به بيش از چند كلمه نمي‌رسد. پس با محل كار خود تماس مي‌گيرد و تقاضاي دو روز مرخصي مي‌كند تا بيمارانش با درهاي بسته درمانگاه مواجه نشوند.
تلاش برادر براي تماس دوباره نهايتا به ‌اين ختم مي‌شود كه براي صحبت با خواهرش بايد تا ساعت 9 شب صبر كند.

ساعت حدود هشت و نيم شب بود. موبايل برادر زنگ مي‌خورد كه پيش شماره همدان را مي‌بيند. اين بار تماس چند دقيقه طول مي‌كشد. برادر در گفت‌و‌گو با زهرا احساس مي‌كند وضعيت روحي زهرا در شرايط خوبي است. او در جواب اين سوال برادر كه مي‌پرسد تو را اذيت نكرده‌اند، مي‌شنود: نه و بلافاصله مي‌گويد: كسي بالاي سرم ايستاده است.
برادر به زهرا اطمينان مي‌دهد كه پدر با پول نقد و سند در راه همدان است و حدود يك ساعت ديگر به آنجا مي‌رسد. تماس تلفني با «خداحافظ آبجي جان» و «خداحافظ داداش» به پايان مي‌رسد.

بعد از اين تماس، دقيقا چه اتفاقي افتاده، معلوم نيست و غير از اعضاي ستاد امر به معروف، فقط خدا مي‌داند. پدر و مادر زهرا ساعت 10 شب به همدان مي‌رسند. در جلوي بازداشتگاه با عجيبترين توهين‌ها مواجه مي‌شوند. يكي از اعضاي ستاد به پدر زهرا مي‌گويد از نظر ما دختر تو صلاحيت پزشك بودن در اين مملكت را ندارد. اين فرد يك هفته پس از خاكسپاري زهراي عزيزمان، با خانواده عزادار ما تماس گرفت و با انواع تهديدها از ما خواست كه پرونده را پيگيري نكنيم. (نام اين فرد حتي در بين متهمان وجود ندارد. ما از او به ‌اين دليل نيز كه خانواده ما را تهديد كرده، شكايت كرده‌ايم، اما دريغ از يك احضار و بازجويي كوچك كه درباره‌اش شده باشد.)

پدر زهرا هنوز از ياد نبرده است كه سرهنگ ... چند ساعت پس از وقوع اين فاجعه با خنده با او روبه‌رو شد و گفت: براي پيگيري وضع دخترت به آگاهي برو، نه! برو دادسرا، نه، بهتر است بروي پزشك قانوني. رئيس ستاد امر به معروف به خاطر مرگ تلخي كه در حوزه تحت نظارتش اتفاق افتاده بود، كمترين نگراني، اضطراب و يا ناراحتي نداشت.

اورژانس منطقه، پس از معاينه جسد زهرا در ساعت نه و نيم شب، عنوان مي‌كند كه او قبل از ساعت هشت شب فوت كرده است. ما بارها و در جريان بازپرسي به‌ اين گزارش دروغ اعتراض كرديم. اگر او ساعت هشت شب فوت كرده، چگونه مي‌توانسته در ساعت هشت و نيم شب با برادرش صحبت كرده باشد. آنها از ما پرسيدند كه چه مدركي براي اثبات اين ادعاي خود داريد؟ ما در پاسخ گفته‌ايم: غير از شش نفري كه در كنار برادر زهرا، شاهد مكالمه بودند، مي‌توانيد پرينت مكالمه‌هاي تلفن همراه برادرش را بگيريد تا معلوم شود كي و از كجا با او تماس گرفته شده است. اما چهار ماه طول كشيد تا اين پرينت را در اختيار ما بگذارند. (چرا چهار ماه؟ كسي به‌ اين سؤال ما نيز جواب نداده است.) در اين پرينت نه تنها خبري از مكالمه ساعت هشت و نيم شب زهرا با برادرش نيست، بلكه ساعت تماس‌ها هم به هم ريخته و نامرتب است. براي مثال، تماس ساعت 5 بعد از ظهر پس از تماس ساعت 6 ثبت شده است. از نظر ما اين دستكاري در اسنادي است كه مي‌توانست به حقيقت ماجرا كمك كند.

پس از انتقال جسد زهرا به پزشكي قانوني، آنها ساعت مرگ را 9 صبح روز شنبه اعلام مي‌كنند، در حالي كه ساعت 5 بعد از ظهر و هشت و نيم شب با برادرش صحبت كرده و حدود ساعت 5 بعد از ظهر همان روز هم يك قاضي او را ديده و با او صحبت كرده است.

بنا بر گزارش پزشك قانوني، دو كبودي روي پاهاي زهرا ديده شده است. كبودي روي ساق پاي چپ و كبودي روي ران پاي راست، اما به علل احتمالي اين كبودي‌ها اشاره‌اي نشده است. آنها ادعا مي‌كنند زهرا خودش را در اتاقي كه زنداني بوده با پارچه‌هاي تبليغاتي حلق‌آويز كرده است، اما توجه نمي‌كنند آيا كسي مي‌تواند در فاصله يك و نيم متري اتاق رئيس بازداشتگاه، در حالي كه در اتاق بسته است، خود را از چهارچوب همان در بسته حلق آويز كند و هيچ صدايي هم از او شنيده نشود؟

به نظر ما، دست‌اندركاران پرونده به تناقض‌هاي ديگري هم كه در اين پرونده هست، توجه نمي‌كنند. عجيبتر آنكه پزشكي قانوني به خوني كه از بيني و گوش زهرا بيرون آمده، هم توجهي نكردند و در هيچ كدام از گزارش‌هايشان به آن اشاره نكرده‌اند.

دو، سه روز پس از مرگ دلخراش فرزندمان، يكي از معاونان ... با پدر زهرا ديدار كرد و به او گفت: ديروز در شوراي تأمين استان حرف از شما بود كه جزو زندانيان سياسي زمان شاه هستيد و زحمت‌هاي زيادي براي پيروزي انقلاب كشيده‌ايد. ما مشكلات زيادي داريم. دانشجويان پزشكي به خاطر اين حادثه هم اكنون در اعتصاب هستند. راديوهاي خارجي در اين باره در حال سمپاشي هستند، انتخابات مجلس هم نزديك است. خواهش ما از شما اين است كه حتي به اقوام خودتان هم نگوييد كه فرزندتان در ستاد امر به معروف فوت كرده است. مثلا بگوييد تصادف كرده و يا دچار ايست قلبي شده است.

اين تنها نمونه‌اي كوچك از برخورد يكي از مسئولاني است كه به جاي دادخواهي از خون به ناحق ريخته شده زهرا، ما را توصيه به دروغ گفتن درباره مرگ دخترمان كرده است. از اين مسئولان مي‌پرسيم كه آيا هرگز درباره برخورد امام علي (ع) با مديران خلافكار خود چيزي نخوانده و يا نشنيده‌اند؟ آيا از ياد برده‌اند كه امام علي به خاطر ظلمي كه بر زن يهودي توسط كارگزارانش رفته بود، خون گريست؟

در زماني كه پيكر پاك فرزند عزيزمان را دفن مي‌كرديم، از بيني و گوش او خون جاري بود كه هم ما و هم حاضران را منقلب كرد. ما با چند پزشك متخصص تماس گرفتيم كه همگي گفته‌اند كسي كه حلق آويز شده باشد، به هيچ وجه گوش و بيني‌اش خونريزي نمي‌كند و اين از نشانه‌هاي ضربه مغزي است.

بنابراين خانواده تقاضاي نبش قبر را براي بررسي احتمالي ضربه مغزي داد كه جواب نامه پنج ماه بعد آمد. البته ما با توجه به وضعيت روحي و جسمي مادر زهرا از اين كار منصرف شديم، به ويژه كه پزشكان متخصص گفته بودند پس از پنج ماه آثار جرم تا حد زيادي از ميان مي‌رود و شناسايي را مشكل مي‌كند.

ما با توجه به تناقضات متعددي كه در پرونده بود و همچنين احتمال حمايت از متهمان، اين موارد را به رئيس قوه قضائيه اطلاع داديم و درخواست كرديم پرونده به تهران منتقل شود. در نهايت در اسفند 86 موفق شديم، موافقت آقاي شاهرودي و ديوان‌عالي كشور را براي اين كار بگيريم.

ده روز بعد براي پيگيري سرنوشت پرونده دخترمان به تهران، بارها و بارها به دادسراها مراجعه كرديم. آنها هر بار حرفي مي‌زدند، چند بار هم گفتند كه پرونده در تهران است، اما نمي‌توانيم بگوييم در كدام شعبه و كدام دادگاه در حال بررسي است.

قاضي ... نيز يك بار در صحبت با پدر زهرا به او گفت: اگر وكلاي مدافع پرونده (خانم شيرين عبادي و آقاي عبدالفتاح سلطاني) را عوض كنيد، ما براي به نتيجه رسيدن پرونده با شما همكاري خواهيم كرد. او به پدر زهرا گفته بود: من براي شما خيلي زحمت كشيده‌ام و در اين پرونده ده مورد تخلف از اعضاي ستاد امر به معروف گرفته‌ام.

او چند ماه بعد از پدر زهرا خواست، به همراه وكلا به همدان بياييد و بنشينيد با متهمان گفت‌و‌گو كنند و موضوع را حل و فصل كنند.
قاضي ... آنچنان درباره حل و فصل پرونده با ما سخن مي‌گفت كه انگار درباره يك دعواي كوچك و شخصي و خانوادگي حرف مي‌زند.

سرانجام در تير ماه 87، يعني چهار ماه پس از اين كه قرار بود پرونده در تهران بررسي شود، دادگاه همدان بدون توجه به رأي ديوان عالي كشور، تمامي متهمان را با نوشتن اين جمله كه «اصولا جرمي اتفاق نيفتاده كه بتوان درباره آن رأي صادر كرد»، از همه اتهامات مبرا كرد.
بازپرس پرونده در شرايطي اين حكم را صادر كرده بود كه در خلاصه پرونده‌اي كه به امضاي خودشان رسيده، هشت مورد تخلف از جمله دستكاري در پرونده براي افزايش مدت بازداشت و ... به چشم مي‌خورد و اين تخلف نيز مورد اعتراض قاضي كشيك قرار گرفته بود.

با اعتراض ما و با توجه به رأي ديوان عالي كشور، سرانجام پرونده به تهران منتقل شد. پرونده فعلا در تهران است و ما به عنوان خانواده زهرا همچنان به دنبال بررسي دقيق صحنه هستيم كه ‌آيا اصولا امكان اين اتفاق به آن شكل كه عنوان شده وجود دارد يا نه؟

اما هيچ كدام از مسئولان و دست‌اندركاران پرونده پاسخ مشخصي به ما نمي‌دهند. آيا در اين كشور فريادرسي براي پيگيري و شناسايي دلايل و مقصران مرگ مظلومانه فرزند ما كه مي‌توانست براي خود، خانواده و جامعه‌اش مفيد باشد، وجود ندارد؟ آيا فريادرسي در اين كشور هست كه داد فرزندمان را بستاند؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 آبان1387ساعت 8:50 PM  توسط تکتم افشنگ  | 

 

لطفا به اینجا سر بزنید

http://www.iranianuk.com/article.php?id=32493

+ نوشته شده در  جمعه 10 آبان1387ساعت 8:19 PM  توسط تکتم افشنگ  | 

 

از عشق سخنی مانده بود

بحث بالا گرفت

و تف شد به صورتم

بازمانده اش

۲۳.۱۰.۲۰۰۸

+ نوشته شده در  جمعه 3 آبان1387ساعت 0:46 AM  توسط تکتم افشنگ  |