|
|
|
|
|
با سایه ام دست دادم خنجرش افتاد... طرحی از قاسم رضادوست حدود ده سال پیش. وصف حالی ننوشتیم و شد ایامی چند... دلم گرفته بود از سایه ام، از دوست، از دشمن... و این نزدیکترین وصفی بود که به ذهنم رسید... کاش می شد از زندگی بیشتر لذت برد اگر زره آهنین بر تنمان بود و زخم این خنجرها به جانمان نمی نشست... یا لا اقل پوستمان کلفت تر بود یا ما هم خنجری به کف داشتیم و سایه ای.... چشمان گرمم تکیدند از سوز این بی مرامی نفرین به دستان بی شرم بر چشم پرمدعاتان |
||