تبليغاتX
هستم. همین
دفتر شعر با عنوان : آرواره هاى سخافت

شعری از پابلو نرودا

از تو عبور می كنم

اگر تمام خاك زمين باشی

تنها مشتی از تو كافی است

برای آنكه تا ابد

بپرستمت .

از ميان صور فلكی

چشم های تو

تنها نوری است كه می شناسم .

تنت به بزرگی ماه

و كلامت خورشيدی كامل

و قلبت آتشی است .

برهنه پای

از تو عبور می كنم

و تنگ می بوسمت

                                                                                                      ای سرزمين من !        

+ نوشته شده در  شنبه 27 تیر1388ساعت 0:48 AM  توسط تکتم افشنگ  | 

 

سلام

الان  شبکه آریا را اتفاقی گرفتم. بهروز مجری برنامه می گوید زن کالاست. می گوید من در تمام زمینه ها که بررسی کردم به همین نتیجه رسیدم که البته چون واقعیت دنیای امروز است آن را به بحث گذاشته. و عکس العمل بینندگان خیلی جالب و خنده دار است.... حالا بماند ما زن ها اینقدر از این بحثها کرده ایم و این قدر شنیده ایم و به قول بهروز رسما و عملا با این واقعیتهای دنیای مادی روبرو شده ایم که من راستش الان اصلا حوصله حتی فکر کردن به آن را ندارم....

الان به یاد پدرم افتادم و دلم آنقدر تنگ شد که دوباره یاد این واقعیت غم انگیز زندگی افتادم که گذشته بر نمی گردد و به حال فکر کن و سعی کن که همین امروز از زندگی ات لذت ببری.... و از این حرفها که همه اش را حفظم. باشه من دیگه حرفی ندارم، یعنی الان خیلی افسرده تر از این هستم که بیشتر حرف بزنم! معذرت می خواهم! فقط این شعر پروین را بخوانید و افسوس گذشته را نخورید....

 

پدر آن تیشه که بر خاک تو زد دست اجل

تیشه‌ای بود که شد باعث ویرانی من

یوسفت نام نهادند و به گرگت دادند

مرگ، گرگ تو شد، ای یوسف کنعانی من

مه گردون ادب بودی و در خاک شدی

خاک، زندان تو گشت، ای مه زندانی من

از ندانستن من، دزد قضا آگه بود

چو تو را برد، بخندید به نادانی من

آن که در زیر زمین، داد سر و سامانت

کاش میخورد غم بی‌سر و سامانی من

بسر خاک تو رفتم، خط پاکش خواندم

آه از این خط که نوشتند به پیشانی من

رفتی و روز مرا تیره تر از شب کردی

بی تو در ظلمتم، ای دیده‌ی نورانی من

بی تو اشک و غم و حسرت همه مهمان منند

قدمی رنجه کن از مهر، به مهمانی من

صفحه‌ی روی ز انظار، نهان میدارم

تا نخوانند بر این صفحه، پریشانی من

دهر، بسیار چو من سربگریبان دیده است

چه تفاوت کندش، سر به گریبانی من

عضو جمعیت حق گشتی و دیگر نخوری

غم تنهائی و مهجوری و حیرانی من

گل و ریحان کدامین چمنت بنمودند

که شکستی قفس، ای مرغ گلستانی من

من که قدر گهر پاک تو میدانستم

ز چه مفقود شدی، ای گهر کانی من

من که آب تو ز سرچشمه‌ی دل میدادم

آب و رنگت چه شد، ای لاله‌ی نعمانی من

من یکی مرغ غزلخوان تو بودم، چه فتاد

که دگر گوش نداری به نوا خوانی من

گنج خود خواندیم و رفتی و بگذاشتیم

ای عجب، بعد تو با کیست نگهبانی من!

 
+ نوشته شده در  دوشنبه 15 تیر1388ساعت 2:45 PM  توسط تکتم افشنگ  | 

 

شعری از یداله رویایی:

 به چهرۀ خونین دخترم : ندا                                                               


ای که در صفِ پیش،
جان پیش ِ صف می گذاری
برتلاطم تو جهان ِمن  کف و کاهی باد !
و جمال تو تا ابد
اندازۀ جان ما باد
 !

+ نوشته شده در  شنبه 6 تیر1388ساعت 2:50 AM  توسط تکتم افشنگ  |