|
|
|
|
|
ترجمه دو شعر از دو شاعر آلمانی راینر سِلمن ۱) گاهی اوقات شبها ستاره ها می افتند بعد دور هم جمع می شوند و من برایشان از گذشته حکایت می کنم تا زمانی که می خواهند برگردند و در می یابند که من با ودکا به آنها خیانت کرده ام! در حالیکه درد می کشند خود را به گوشه ای می کشانند و آب می شوند
سپس غبار می شوند در روز
Reiner SELmanN Manchmal Fallen nachts Sterne Dann sammel sich sie auf Und erzähle ihnen von früher Solange bis sie zurück wollen Und merken Dass ich sie mit Wodka berogen hab Schmerzhaft ziehen sie in Ecken Und verglühen
Erst später mal Verstauben sie Im Tag
آنه گلس ماخر ۲) سرزمین زمستان گلوله های سفید رنگ آب با شتاب بر خاک می چکند
موزیک در پس زمینه جیغ می زند! در حالیکه تأتر اجرا می شود
بنواز! با مهارت
چشم های یک آدم برفی چپ چپ نگاه می کنند از بالای دماغ هویجی اش.
یک خندهء کودکانهء محاق گرفته
خداوند دکلمه می کند
Winterland Winterland Tropfen stützen weiße wasserklumpen. Auf die erde Musik im hintergrund schreit! sich zum Teater hinweg Spiel gewandt Verzerrt blicken die augen eines schnee mannes Über seine möhrennase Ein schattiges kinderlachen reziteirt Gott
Anke Glasmacher
|
||
|
|
|
|
|
ترجمهء شعری از یوهان ولفگانگ گوته شاعر نامی آلمان
توضیح: اِرل کُونیگ موجودی افسانه ایست که غالباً در قصه های کودکان می آید.
اِرل کُونیگ چه کسی شبانه در باد اسب می راند؟ این پدر است با فرزندش: او پسرک را خوب در آغوش گرفته است ، او را محکم به خود می فشارد ، گرم نگاهش می دارد.
« پسرم ، چه چیزی تو را این طور وحشت زده کرده؟ » " تو نمی بینی ، پدر ، اِرل کُونیگ را؟ اِرل کُونیگ را با تاج و دم بلند و افشان؟ " « پسرم ، این توده ای از مه است. »
< تو کودک عزیز! بیا ، بیا با من برویم! من با تو بازی می کنم ، بازیهای قشنگ ، گلهای رنگارنگی کنار ساحل روییده اند ، مادرم لباسهای طلایی زیبایی برایت دارد که در جشن ها بپوشی.>
" پدرم! پدرم! و تو نمی شنوی چیز هایی را که اِرل کُونیگ با صدای آهسته به من می گوید؟" « آرام باش ، آرام بمان ، فرزندم: باد در برگهای خشک زمزمه می کند.»
< می خواهی ، پسر خوب ، با من بیایی؟ دختران من برای پذیرایی از تو چه تدارکی می بینند: دختران من رقصهای شبانه بپا می کنند و تو را تاب می دهند و می رقصانند و برایت آواز می خوانند. >
" پدرم! پدرم! تو نمی بینی دختران اِرل کُونیگ را؟ آنجا در آن چشم انداز ترسناک؟ " « پسرم! پسرم! من آن را به خوبی می بینم: چمنزارهای خشک و قدیمی این طور وهم انگیز به نظر می آیند.»
< من دوستت دارم ، شکل قشنگ تو مرا مجذوب می کند: و تو به حرف من گوش نمی دهی ، پس ناچارم وادارت کنم.> " پدرم! پدرم! حالا او مرا لمس می کند! اِرل کُونیگ مرا آزار می دهد! "
از وحشت مو بر تن پدر راست می شود ، با سرعت اسب می راند کودک را که به سختی نفس می کشد در آغوش می فشارد سرانجام با مشقت و درماندگی خود را به حیاط خانه می رساند: در آغوش او کودک جان سپرده است.
Erlkönig ? Wer reitet so spät durch Nacht und Wind " ?Mein Sohn, was bringst du so bang dein Gesich “ ! Du libes kind, komm, geh mit mir' Mein Vater, mein Vater, und hörest du nicht - ? Willst, feiner Knabe, du mit mir gehen ' Mein Vater, mein Vater, und siehst du nicht dort- Ich leibe dich , mich reizt deine schöne Gestalt ' Dem Vater grausets , er reitet geschwind
|
||