و مرگ شکل ِطناب بود، منتظرِ مرگ و روی راه، منتظرِ مرگ با مرگ ِ منتظر می رفت وقتی طناب آینه اش را دید و مرگ ، مرگ را شناخت سرباز، محکوم را زلالی دید و در زلالِ آینه اندیشه کرد : من جیوه ام .
RSS